سيد محمد باقر برقعى
3027
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آرزوى دل در اين سياه شبم دل هواى كوى تو دارد * منش چه گفت توانم كه آرزوى تو دارد سخن ز حسن تو با هركسى كه ساز نمودم * رقيب من و شد و ديدم كه عشق روى تو دارد خداى را منما موى خود پريش و ملرزان * دلى كه جاى در آن حلقه حلقه موى تو دارد بگفتهء غلط زاهد از چه گوش نمايد ؟ * هرآن كسى كه به جان ميل گفتگوى تو دارد چرا « شميده » نپيچد كنون رخ از دل و دينش * كه در طريق محبّت نظر بهسوى تو دارد قصّهء وفا چون بگذرى به خشم سوى ما نظر مكن * ما را ذليل و خوار در اين رهگذر مكن ترك ختا به عاشق اگر به كند خطا * بىمهرى ، اى مه از اين بيشتر مكن گفتى اگر كه جان سپرى ، بوسه مىدهم * با جان سپرده اين همه « شايد - اگر » مكن ما خود دچار جنگ جهانسوز گشتهايم * جز از وفا و صلح دگر قصّه سر مكن آنجا كه دم ز « نظم نوين » جهان زنند * هرگز خيال راحت نوع بشر مكن با خصم گو كه در غم ما بىجهت مباش * ما از تو خير اميد ، نداريم شر مكن اى شب ندارم از تو كسى خوبتر سراغ اى شب * كه از دلم بزدايد ملال و داغ اى شب ز روشنايى روز است قلب من تاريك * بيا و باش براى دلم چراغ اى شب مه و ستاره تو را كرد چون دم طاوس * به رغم آنكه شمردت پر كلاغ اى شب بيا و طرّه بيفشان و مو به مو بشنو * حكايت دل قمرى ز سرو باغ اى شب نكرد دشمن اگر دوستى ، تعجّب نيست * كه جيفه عطر نبخشيد بر دماغ اى شب اگرچه كرد مرا مبتلا به درد فراق * ندارم از غم آن مه دمى فراغ اى شب